بی قرار

بی قرار

من نمی دانم زاده یک قانونم یا پدیده یک عشق
بی قرار

بی قرار

من نمی دانم زاده یک قانونم یا پدیده یک عشق

142

+

با این جهنم درونم

کجا می توانم بروم؟

چه کسی به فکر ابداع تو افتاد ل ع ن ت ی .. 

ولادیمیرمایاکوفسکی 


پ.ن : 24 ام بهمن 1389 اینو با تیتر "به یاد خاطره ها " در سکوت شبانه ام آپ کردم.الان خاطرم نیست دقیقا طوفان کدوم خاطره این قلب ّ به تمنای این چند سطر وا داشت ولی سالها گذشت و هنوز خاطره های که بخواد منو به این چنین نوشتنی وا بداره چندان تغییر نیافته.نمیدونم این خوبه یا بد ولی خواستم بگم قلب من هنوز مثل همون پسر بچه سالهای گذشته می تپه ،حس میکنه ،دوست داره و دوست داشته شدن را مطالبه میکنه و تغییری نکرده ولو اینکه حالا این قلب در کالبد و غالب و تفکر  دیگه ای به زندگی ش ادامه میده و هنوز برای اون چیزی که نیست میخنده ...


136

   اعتراف میکنم که با تمام عقلانیتم به شدت مغلوب احساسم .در واقع "عقل" سپری برای دور نگه داشتن احساسم شده و این برای سرنوشت پسریٍ که معروف به غرور و جدیت و سرسختیه ،  چه سخت تراژدیه که از زمانیکه خاطرم هست این "تراژدی" زندگی منه و به مرور روح  و  وجودمُ استهلاک بخشیده .مگه میشه سی و اندی سال تحمل کرد و دم نزد و سرنوشت نامروت در این جدال بی پایان  "عقلانیت" و " احساس" دَرِ قهقرای "محرکه زندگیُ "،برات باز کنه و تنها دلخوشیت احساسی باشه که به بهای گزاف و زوال عقلانیتت خرج شده که  ، امیدی برای  مابه ازاش نداری.

 سالها رو به تموم شدنن و من همچنان همون پسر احساسی  در کالبد جسمی دیگرم و  به این می اندیشم که " چه کسی باور کرد آتش  احساس مرا خاکستر کرد!؟1


 پ.ن 1: با خود می گویم چه کسی باور کرد جنگل جان مرا آتش عشق تو خاکستر کرد!؟ -حمید مصدق

134

 " حکایت غریبیِ که "بی مناسبت ترین" چیزها تو دنیا یا جز بهترین هان یا بدترین ها ...

       همیشه شکوه یک "حادثه" ، یک "اتفاق پیش بینی نشده " در زمانی که انتظارشُ نداری ، برات صفحات خاطراتی بجا میذاره که سالیان بعد یا اونقدر تمنای تکرارشُ داری یا آرزوی بی بازگشت بودنش رو .

       لحظاتی هست که - برنامه ای نداری و شاید بلعکس در اوج برنامه های زندگی روزمرت  اونا یه جور ضد برنامه بشن که واژه _ لعنتی !_  یا یه چیزی شبیه به این اولین کلمه ای باشه که با "قساوت" ندونستن "فرجام کار" نثارش میکنیم بدون اینکه فک کنیم شاید این "بی مناسبت ترین" بشه همون اتفاقی که تو رو برای تمام "عمر" در آرزوی داشتن دوبارش چشم به راه بذاره اونم در حالیکه خوب میدونی که این انجام نشدنیه !

       آره خب ! این بی مناسبت ترین ها ممکنه تو بشی برای من ، من بشم برای اونا ، بشه یه حادثه بی تکرار ،بشه یه سقفی از آرامش که تا ابد به زیر سایه ش در این تلاطم زندگی - زندگی - کرد البته اگه کمی خوش شانس بود !!!  "


پ.ن : سالها گذشت از زمان نوشتن این چند سطر بالا در سکوت دوست داشتنی شبانه ام + اما هنوز برام مصداق پیدا میکنه و هنوز این دلتنگی لعنتیِ لعنتیِ لعنتی .