یکی از داستان های ناموفق اعتقادی من بر میگرده به سالها قبل ، وقتی که نوجونی بیش نبودم .یادمه تو یکی از عصر ها که خونه تنها بودم به دلیلی که خاطرم نیست تصمیم گرفتم نماز و دعای درست درمونی با اوس کریم کنم و مسیر ماشین زندگی خودمو به راه صالحین و معتقدین بندازم و برای همین بود که بعد نماز هوس زیارت عاشورا کردم.قبلا زیارت عاشورا رو چه از طریق تلویزیون و یا ... خونده بودم ولی یه نکته اساسی ش خاطرم نبود.
خلاصه ، بعد نماز و دعا شروع کردم با یه سوز و گداز خاصی زیارت عاشورا خوندن و هر لحظه به شدت و هیجان ملکتوی که به خودم گرفته بودم اضافه میشد که ناگهان خوردیم به اون قسمت زیارت عاشورا که باید "صد بار " تکرارش کنی ....
ما رو میگی، وسط اون حال روحانی که به خودمون گرفته بودیم انگار یه خمپاره منفجر کردن !!!! هرچی ورق زدیم و حساب کتاب کردیم دیدیم از توان من برای "صدبار" تکرار کردنش خارجِ و از طرفی به ذهن نوجون اون روزامون ، خطور نمیکرد که میشه بجای صدبار همون یه بار خوند و فیصلش داد، برا همین در یک اقدام ضد اعتقادی ولی از روی" استیصال" مفاتیح رو بوسیدم و گذاشتم کنار و تا امروز که این خاطره رو دوباره زنده میکنم دیگه " تک نفره " به سراغ زیارت عاشورا نرفتم که نرفتم ....
قهقرا که میگن اینجای دنیاست که مرتیکه پیرسگ اتاق بغلی من با سمت مدیری در یک شرکت نفتی و ماشین و زن زندگی آنچنانی به کارآموزهای دختر شرکت که حتی جای نوه هاشم میتونن باشن رحم نمیکنه و نمیدونید بساط چه ماچ و موچی بغل گوشمون به راه انداخته.
تف به این زندگی
بعضی روزها هست که آدم دلش از زمین و زمان پره! روزای که توامان استرس و دق دقه ست .روزهای که همش نگرانی برای روزهای آینده ست . روزهای که نیومده ولی قابل چشم پوشی هم نیست یعنی سختی هاش مشهوده و لازم داره جلو جلو به جنگشون بری .اما زیاد قوی نیستی و در تقابل با اون فقط خدا رو داری.
میگن خدا کافی ست .باید اینو با تمام وجودت اعتقاد داشته باشی. باید ایمان داشته باشی که دلت قوی بمونه ولی وای به روزی که سختی های زندگی ایمان دلتو کم کرده باشه و این خودش داستانی دیگه ست ....