چنپره در خیال با داغ ی در دل و فکری که ترک برداشته .چقدر خنده دار شده زندگی که گرفتار به "نامیدیِ " .نمیتونم با خودم به اجماع برسم این فقدان " انگیزه " است که "نامیدی" به بار میاره یا نبود "امید " قاتل بی رحم " انگیزه " است . ولی هر کدوم که هست بدجور طمع گس زندگی رو به تلخ ی زده و این زندمانی که جای "زندگانی" است به مسابقه بی سرانجام و فرسایشی تبدیل شده که تنها مزیت ش ادامه دار بودنشه و که خب اصولا این خودش بزرگترین عیب ش خواهد بود ...
لحظه های هست تو "زندگی" که " تهی "از هر اتفاق یِ .و این تهی بودن مثل حفره ای عمیق تا اعماق وجودت امتداد پیدا میکنه و تمام لحظه های پیش رو و حتی لحظه های ناب قبل ترشو محو و بی اعتبار میکنه .در واقع دیوار تاریک این "لحظه "های کوتاه به بلندای "زندگی"ت میرسه و محار و شکست اون ، چه عذاب و چه توان زیادی مطالبه میکنه .
حــالا، بجای اون " لحظه" های "کوتاه" اما " ویرانگر" ، بیا و جاش " روز"های تهی از هر معنا بذار ...
یکی از داستان های ناموفق اعتقادی من بر میگرده به سالها قبل ، وقتی که نوجونی بیش نبودم .یادمه تو یکی از عصر ها که خونه تنها بودم به دلیلی که خاطرم نیست تصمیم گرفتم نماز و دعای درست درمونی با اوس کریم کنم و مسیر ماشین زندگی خودمو به راه صالحین و معتقدین بندازم و برای همین بود که بعد نماز هوس زیارت عاشورا کردم.قبلا زیارت عاشورا رو چه از طریق تلویزیون و یا ... خونده بودم ولی یه نکته اساسی ش خاطرم نبود.
خلاصه ، بعد نماز و دعا شروع کردم با یه سوز و گداز خاصی زیارت عاشورا خوندن و هر لحظه به شدت و هیجان ملکتوی که به خودم گرفته بودم اضافه میشد که ناگهان خوردیم به اون قسمت زیارت عاشورا که باید "صد بار " تکرارش کنی ....
ما رو میگی، وسط اون حال روحانی که به خودمون گرفته بودیم انگار یه خمپاره منفجر کردن !!!! هرچی ورق زدیم و حساب کتاب کردیم دیدیم از توان من برای "صدبار" تکرار کردنش خارجِ و از طرفی به ذهن نوجون اون روزامون ، خطور نمیکرد که میشه بجای صدبار همون یه بار خوند و فیصلش داد، برا همین در یک اقدام ضد اعتقادی ولی از روی" استیصال" مفاتیح رو بوسیدم و گذاشتم کنار و تا امروز که این خاطره رو دوباره زنده میکنم دیگه " تک نفره " به سراغ زیارت عاشورا نرفتم که نرفتم ....