بی قرار

بی قرار

من نمی دانم زاده یک قانونم یا پدیده یک عشق
بی قرار

بی قرار

من نمی دانم زاده یک قانونم یا پدیده یک عشق

309

ی ک نت کافی ست تا ناگهان در میانه ی اکنون از هیاهوی زمان کنده شوی و به اقلیم خاطره پرت شوی به روزهایی که جهان پیش از آن که غبار تردید و فرسودگی بر چهره اش بنشیند، صمیمی تر ناب تر و شاید واقعی تر بود. آنجا که زمان هنوز دندان هایش را بر لحظه ها نکشیده بود هنوز بی رحمانه نمیدوید و لحظه ها، پیش از آن که به خاکستر گذشته بدل شوند، فرصت زیستن داشتن


ادامه مطلب ...

308

‏ژان کوکتو  با طرح این پرسش به نکته ظریفى اشاره کرده که میگه: "آیا فکر مى‌کنی به همین سادگی است که برای رهایی از یک زخم، آن را ببندی؟"

سلام ای عشق دیروزی

س لام ای عشق دیروزی، منم آن رفته از یادی

که روزی چشمهایم را، به دنیایی نمیدادی

 

سلام ای رفته از دستی، که میدانم نمی آیی

وَ میدانم برای من، امیدی رفته بر بادی

  ادامه مطلب ...