
Instagram photo by @bnw_planet
وقتی قافیه به تنگ میاد و در هجوم نابرابر رخدادها که از توان و زور من خارجه به این فک میکنم کاش بجای استیصال ناشی از این "عجز" باید مثل تصویر بالا شخصیت یاغی رو داشت که در نهایت استیصال بتونه سیگاری روشن کنه و به لب بگیره و با نگاه نافذ خود " یه گور پدر دنیا و هرچی که هست " بگه ...
عشق چیز خطرناک و پیچیده ای است. میتواند آدم عوضی را به یک انسان خوب تبدیل کند و می تواند آدمی شریف و صادق را تا پایین ترین درجات انسانی نزول دهد!
آگاتا_کریستی
به احتمال زیاد من آخرین نفریم که باید در مورد عشق و دوست داشتن نظر بدم اما روایت های متفاوت دوتا از رفقا در کامنت های زیر یک پست |+| منو قلقلک داد تا منم تفسیر خودمّ بگم !!
روزهای رفته از عمرم بهم یاد داده زندگی منشوری از روایت ها و قوانینی هست که منظم در بی نظمی قائده ها و قانون هاست .یعنی هرچقدر که قوانین مشخص و ثابت برای نیل به اهداف مشخص وجود داره همزمان این قوانین (علی الخصوص) در زندگی عاطفی ناپایدار و متفاوته.شاید بشه کفت ثبات قوانین در کنار ناپیداری قوانین در واقع نمایش دو روی سکه زندگی باشه که هر دو واقعی و حقیقی هستن .
اینکه در رابطه عاطفی و عشقی هر یک از دو نفر نباید برای حفظ رابطه یا عشق، شخصیت و علایق و نظرهای خود رو فدا کنه همون قدر منطقی به نظر میاد که عشق بدون از خودگذشتگی ها و فداکاری های بزرگ بی معنا به نظر میاد که البته این خود به نوعی چوب حراج زدن به شخصیت و علایق و نظرهای شخصی عاشقه !!
حالا برای جواب این سوال کدوم روایت میتونه درست تر به نظر بیاد ؟ به نظرم باید گفت هر دو !!!
همه ما تو عشق و عاشقی بخاطر چیزی که مطالبه میکنیم ،بهای گزافی رو هزینه میکنیم که از من عاشق آدم متفاوتی میسازه آدم ی که فداکاری و از خودت گذشتگی کرده برای کیمیای عشق !!در واقع خودشّ در طرف مقابل حل کرده تا "آدم تازه ای بدست بیاد" و جز این راه حل دیگه ای نیست .اما این آدم تازه میتونه سیمرغی باشه که از خاکستر خودش برخواسته باشه و شخصیت اولیه ش پایه های این ادم متفاوت باشه یا تنها به سان آدمی باشه که در عشق سوخته و در خاکستر باقی مونده تنها به آدمی غریب از هر چه که بود و هر چه که با عشق میباید بود تبدیل شده باشه.
بله ، فک میکنم در روایت عاشقی این "انتخاب" عاشقه که فارغ از وصال یا فراق میتونه این آدم جدید رو سیمرغ کنه یا خاکستری غریبِ بجا مانده از توی گم شده ... و داشتن "انتخاب" عاشق و عشق درست خود روایت دیگه ایه...!
تو جامعه ای زندگی میکنم که دیو سیاه تظاهر به خوبی ها هم دیگه کثافت مشمئز کننده و هویدای که از سر و کول تمام ارزش های اخلاقی و اسلامی بالا میره رو دیگه نمیتونه مخفی کنه ! چقدر سخته تو مملکتی زندگی میکنیم که یک دختر باید برای پاسخ ندادن به پیشنهاد بیشرمانه رئیس خودش از تمام داشته های خودش محروم بشه و بعد وقتی جز معدود نفراتی میشه که در مقابل چنین اجحافی مقابله میکنه با جامعه مسئولان فاسد و فاسق مواجه بشه که حتی تصور نفس کشیدن در چنین جامعه ای برای منِ مرد سخت و تنگ به نظر میاد چه برسه به دختران این مملکت ...!
فقط میتونم برای توصیف حال این ساعت از صبحم ، دیالوگ ماندگار جان کافی رو تکرار کنم : من خسته ام رییس!... و از همه بیشتر از زشتی هایی که این مردم با هم انجام میدن خسته ام رییس! از این همه درد و رنجی که توی این دنیاست خسته ام! انگار توی مغزم شیشه خورده ریخته باشن! می فهمی؟!!