بی قرار

بی قرار

من نمی دانم زاده یک قانونم یا پدیده یک عشق
بی قرار

بی قرار

من نمی دانم زاده یک قانونم یا پدیده یک عشق

105

         سر کدامین دوراهی بود که من سر به هوا « ناخواسته و بی دقت مسیر رو اشتیاه گرفتم.کجای کار یادم رفت که در ماورای خوب و بد ظاهری جامعه و خواسته های آدماش ،ته دل این پسر چیز دیگی بود ،چیز دیگه ای میخواست .اصلا تو کدوم روز لعنتی یا شب تاریک بودکه خود واقعیمو فراموش کردم و قافیه رو به روزگار نامروت باختم و چرا و آخر چرا اونقدر سربه هوا شدم که حتی زمانیکه دست سرنوشت آخرین تلاش هاشو میکرد که شاید تو این جاده تاریک و بی انتها روزنه نوری که از پس همه ابرهای سیاه و درهم پیچیده راه "خودم شدن " -دوباره رو نشون بده ، باز من به پرسه بی هدف  تو جاده ای که راه من نبود ادامه دادم و حالا پس تمام این پیج ها و جاده ای که با وجود سالها بودن در داخلش ،نشانی از آشنایی نداره به نقطه ای رسیدم که تازه روبه رو بی مقصد و مسیر پشت سر گذاشته شده رو تاریک بی معنی یافتم .

من در میانه فصلی سرد در جاده ای بی مقصد و بی ره یافتی از مسیری که طی شد "تنها" ایستاده ام و به "دوراهی" می اندیشم که مسیر را  اشتباه رفتم. ..

104

      با فرصت های که از دست رفتن و تغییرو تجربه ی متفاوت  که رنگ باختن چه باید کرد؟ سوالی که  جواب  ش برای همه یکسان و یه مدل نیست ولی مطمئنا اون دست فرصت ها که دفعه دوم ی ندارن و این نداشتن دوباره شو از اعماق قلب و وجودت حس میکنی و بهش اطمینان داری  برای  دلت  رخت اعزای میشه که قراره که تا لحظه  جان دادن بهش فک کنی و حتی زمان هم  شفای برای  این درد نشه و فقط به مرور زمان بتونی بجای هر روزه و هر لحظه فکردن به دفعات بلندتری برای یادآوری تبدیل کنی ولی همچنان با هر بار یاد آوری همون درد و هم حس  را خواهی داشت .

     من آدم های میشناسم که جدای از ظاهر متفاوتشون ، سوا از خنده و چهره های  دگرگونشون ، متفاوت از همه  پیش داوری و قضاوت های پشت سرشون  با این "درد" زندگی میکنن و با این درد میمیرن...میمیرن؟!!!!! و من  - سجاد- کودکی ریز نقش  مو قهو ای  ،آروم  و سر به زیر گذشته ای که شباهت چندانی از او در این مرد سی و اندی  ساله نیست ، از دریچه نگاه کودکانه دیروز سجاد به طوفان حوادثی نگاه میکنم  که بی آنکه متوجه شم  در دریای پر تلاطم  لحظه های طی شده  زندگی  منو به راه های کشونده  که با غفلت  "سر به زیرانه " و " احمقانه " اون تک روزنه های  "فرصت " رنگ باختن  و  به جاش "درد" کشنده  و نفس بر  " افسوس" را در این "وجود" باقی گذاشتن ...

102

یا رب به که شاید گفت این نکته که در عالم 

رخساره به کس ننمود آن شاهد هرجایی


                                  تو این روزهای بهاری که لحظه ها در حجوم حادثه های زندگی به مرگ سریع محکومن . من سجاد ، در قامت  " مرد " ی تنها  و ناشناخته در حال  سواری بر شعار "هر چه بادا باد" مشغولم و با تمام وجود جز قلبم  به این سبک زندگی گرفتار! اما قلبم هرازگاهی که از انجماد و زندان مغزم  با پیدا کردن شاید ساده و کوچکترین چیزا ،رهی برای فرار پیدا میکنه زنگی بزرگ به صدا در میاره  که دردش تمام وجودمو در بر میگیره  و این درد جز " غم" ی محزون نیست .

گاهی این "غم"  تنها از مواجه شدن  با پاک شدن یه شماره از لیست کانتکت های تلگرام تٍ .شماره ای که برای دوستی  فهیم بوده که الان "دوست"ی نیست  و به ظن همین  ، تنها خوشی شماره اش در لیست کانتکت ها  هم رنگ باخته و یاد درد  اور و " غم "انگیز دوست  فهیم و- به دل نشسته- پیشین مانند آواری است که بر دلت خراب شده ....