دلم میخواد از این همکار پاردوکسی و معلوم الحال ام فریاد بزنم و این رشته رفتار و کنش های مسخرشو بیشتر از قبل در دایره مسخره و رسوا کردنش قرار بدم ولی میترسم .سالهاست به این نکته رسیدم که به روایت دوستی در کامنت دونی پست قبل "اندیشهها، کردارها و سخنان ما، دیر یا زود با دقت شگفتآوری به سوی ما بازمیگردند" و به شخصه تجربه دچار شدن به قضاوت و نگاه های منفی گذشته خودم نسبت به افراد هستم و از ترس تکرار نشدنش سعی بر قضاوت نکردن و به قولی سر به لاک خودم داشتن دارم .اما توصیف مردی سی و اندی ساله از یک فرهنگ و خانواده ای که دچار عقده های اجتماعی و فرهنگی توامان متناقضش کرده که هر روز و با صدای بلند در نقش یک روشنفکر/مذهبی/تحلیلگر سیاسی و اقتصادی و هزاران نقش دیگه در حال وراجی های متناقض و آزار دهنده و تمام نشدنی است دست مایه نقد و به استیضاح گرفتنش برای فرار از استرس و حس های بدی است که با این رفتار و منش منتقل میکنه ومن در حال خود زنی که با این جبر سرنوشت چه کنم ؟!!

"شاید زندگی آن جشنی نباشد که تو آرزویش را داشتی، اما حالا که به آن دعوت شدهای، تا میتوانی زیبا برقص." چاپلین
واقعیت آفرینش من بیشتر در دایره جنگیدن برای آرزوهام میچرخه تا رقصیدن و این سرنوشت ، داستان تمام سال های زندگی منه! اما تو همین سالها با لذت ی همراه با حسرت به مشاهده ادمهای پرداختم که در دوران های این زندگی پر تلاطم هم باز سعی در تغییر اوضاع با چیزی جز جنگ داشتن .انگار از دنیای به دور از دنیای من اومدن و بر قائده ای متفاوت از آنچه من برای خودم تصویب کردم،استوارن .اینها ،انسانهای بودن که به سهمی بیشتر از غنایم یک جنگ اعتقاد داشتن و برای آرزوهاشون سخت ترین نبرد ّ انتخاب کردن و به حق در این زندگی که اونچیزی نشد که بهش امید داشتیم لااقل مسیر معنا دارتری طی کردن و حتی در خرابه رویا و آرزوها عاشقانه ترین عاشقانه ها را رقصیدن ...

امروز با این دیالوگ و این موسیقی، به اوهام فرصت غرق کردنم رو نمی دم باشد که "رستگاری" نزدیک است ..
مایکل : همیشه یه راهی هست...
prison break | 2005-|Paul scheuring