بی قرار

بی قرار

من نمی دانم زاده یک قانونم یا پدیده یک عشق
بی قرار

بی قرار

من نمی دانم زاده یک قانونم یا پدیده یک عشق

156

     دلم میخواد از این همکار پاردوکسی و معلوم الحال ام فریاد بزنم و این رشته رفتار و کنش های مسخرشو بیشتر از قبل در دایره مسخره و رسوا کردنش قرار بدم ولی میترسم .سالهاست به این نکته رسیدم که به روایت دوستی در کامنت دونی پست قبل "اندیشه‌ها، کردارها و سخنان ما، دیر یا زود با دقت شگفت‌آوری به سوی ما بازمی‌گردند" و به شخصه تجربه دچار شدن به  قضاوت و نگاه های منفی گذشته خودم نسبت به افراد هستم و از ترس تکرار نشدنش سعی بر قضاوت نکردن و به قولی سر به لاک خودم داشتن دارم .اما توصیف مردی سی و اندی ساله از یک فرهنگ و خانواده ای که دچار عقده های اجتماعی و فرهنگی  توامان متناقضش کرده که هر روز و با صدای بلند در نقش یک روشنفکر/مذهبی/تحلیلگر سیاسی و اقتصادی و هزاران نقش دیگه در حال وراجی های متناقض و آزار دهنده و  تمام نشدنی است دست مایه نقد و به استیضاح گرفتنش برای فرار از استرس و حس های بدی است که با این رفتار و منش منتقل میکنه ومن در حال خود زنی که با این جبر سرنوشت چه کنم ؟!!

155

"شاید زندگی آن جشنی نباشد که تو آرزویش را داشتی، اما حالا که به آن دعوت شده‌ای، تا می‌توانی زیبا برقص."    چاپلین

   واقعیت آفرینش من بیشتر در دایره جنگیدن برای آرزوهام میچرخه تا رقصیدن و این سرنوشت ، داستان تمام سال های زندگی منه! اما تو همین سالها با لذت ی همراه با حسرت به مشاهده ادمهای پرداختم که  در دوران های این زندگی پر تلاطم هم باز سعی در تغییر اوضاع با چیزی جز جنگ داشتن .انگار از دنیای به دور از دنیای من اومدن و بر قائده ای متفاوت از آنچه من برای خودم تصویب کردم،استوارن .اینها ،انسانهای بودن که به سهمی بیشتر از غنایم یک جنگ اعتقاد داشتن و برای آرزوهاشون سخت ترین نبرد ّ انتخاب کردن و به حق در این زندگی که اونچیزی نشد که بهش امید داشتیم لااقل مسیر معنا دارتری طی کردن و حتی در خرابه رویا و آرزوها عاشقانه ترین عاشقانه ها را رقصیدن ...

153

اگر همنشینی چون خود نیافتی، همچون کرگدن، تنها سفر کن.  "بودا"

   قرار نیست رو حرف جناب بودا ، حرف بیارم ولی عارضم که سالهاست " تنها "  اینهو یه "نتراشیده و نخراشیده" در حال سفر که نه (!) ولی در حال زنده مانی ام و یه ته مانده نفسی هست که استشمام میکنم ولی هر وقت به این" نتراشیده و نخراشیده" ی تنها فک میکنم ذهنم بیشتر درگیر جناب خر میرفت یا میره تا کرگدن . البته شایان ذکر خواهد بود از طرف بسی از رفقا ، اقوام و آشنایان چند سالی ست ملغب به "زرنگ" ، "دم به تله نداده" و"بی درد" شده ام  که به کل در تقابل با جناب خر ما و کرگدن شماست . با این حال اونچیزی که از شرح و حال تجردی این روزای من با دلار ده هزار تومانی و حقوق چندر غازی پیداست احساس درد عمیق در قسمت تهتانی و فشردگی سختی در قلب ماست  که  با این نوع زنده مانی من،  بسان همان ضرب المثل معروف است که در آن رٌل اصلی با جناب خر است .

پ.ن 1: خواهش میکنم ضرب المثل اشاره شده از من پرسیده نشود.

پ.ن 2: یادم هست روزی جناب پدر بزرگ عزیزتر از جان و مرحومم با شنیدن اسم جناب خر و تمثیل اون به زندگانی خود منو صدا کرد و با خواندن شعر"مناظره با خر  یا همان گفتم که بیا خری رها کن " مرا بزرگوارانه مورد نوازش و توبیخ قرار داد ولی من همچنان همان هستم که بودم .