اواخر دهه هشتاد بود که یکی توییت کرد" نه پسرم، خواهرتو ما ازشون خواستیم، ولی در مورد تو تصمیم با خود لک لکا بود..." جمله به ظاهر طنز و البته به روایت با تجربه ها یک یادآوری معترضه اما رو به اضمحلال ...و برای من یه تکرار بی پایان مثل مسابقه دوی که به نوار پایان نمیرسی یعنی قرار نیست که برسی
واقعیت اینکه حرف زدن از ناراحتی هامون با علم به اینکه کاری از شنونده بر نمیاد صرفا بابت آروم کردن خودمونه برای همین داشتم حرف های که نمیشه برای اطرافیانم بزنم رو اینجا مینوشتم که یاد این افاضه جناب آلبر کامو بزرگ وار افتادم و لب بستم و همه رو پاک کردم.." وقتی انسان آموخت که چگونه با رنج هایش تنها بماند ... آن وقت چیزی نمانده که یاد نگرفته باشد "
بعد نوشت : تنهایی عمیق ترین واقعیت در وضع بشری است

جناب ژان لوک گدار در جای فرموده اند که : "ما معانی را یاد می گیریم که چیزی نیستند ولی احساساتمان را نه، که همه چیزند " خب به فرض که یاد هم گرفتیم بعد چی؟ اگه قرار به چهار نعل رفتن احساسات در مسیر مخالف عقلانیت باشه .اگه قرار به خوردن تازیانه های سرنوشت به جسم سخت شده احساس به جرم تبعیت از اون باشه ،اگه قرار باشه بسان «جفری دامر*» مردی که قلب آدمها را دوست داشت، آدمها را دوست داشت، آنقدر که دلش میخواست آنها را برای همیشه در درون خودش نگه دارد، اما محکوم به حبس ابد و قتل توسط هم سلولی باشه،اگه قرار باشه هر چی باشه جز اون چیزی که باید باشه ،اونی که باید باشه و حسی که قرار بودِ باشه ولی "نباشه" باید بپذیریم یاد گرفتن احساسات هم جز "درد" بیشتر چیزی نخواهد داشت ...
(Jeffrey Lionel Dahmer (/ˈdɑːmər/; May 21, 1960 – November 28, 1994*

