یکی توییت کرده بود که : " بزرگترین تهدید ، خطر از دست رفتن خود است .به قدری بی سر و صدا رخ می دهد که ، انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است " . این معنا صدایی رسا در دالان تو در توی زندگی بود که سی و سه بهارُ به خود دید ، تجربه کرد،خندید و گریست و حاصلش تنها "از دست رفتن خود بود".
زیاد به عقب بر می گردم-نه جمله کاملی نبود-درستش اینه که هنوز دلتنک کودکی از دست رفته ای هستم که حسابی خوش گذشته است و بعد سی و سومین بهار هم تنها به آن چند سال خاص باز می گردم و له له تجربهِ تجربه شده ای میزنم که حتی در لحظه های پسین دوستی یا عاشقی که هرگز نبود هم نمیزنم.در واقع من عاشق عاشق شدنم اما عاشقیت نمی کنم .عاشق لحظه لحظه گذراندن عمرم در روایت زیبای "طبیعتم" اما به هزار دلیل حق یا ناحق دریغ میکنمش ،من عاشق روایت رئالیسم جادویی مارکز بودم،کتابهایش را تک به تک خواندم ،او مُرد اما عشقم تهی نشد ولی در این چرخ گردون به سکون میبازم و برای هر یک هزار بهونه و دلیل می بافم اما دیگر از دست رفته ام گویی هیچ اتفاقی نیفتاده است!
گمون کنم باید تغییر نگرش و تغییر دیدگاه بدی. راهش همینه فقط.
وگرنه صد و سی و چهار سالت هم بشه باز همین آشه و همین کاسه.
همین آشه و همین کاسه
ببین من چندین بار خوندم این متن، چندین بار از چند بار بیشتر مثلا دوازده بار....
میشه ساده تر بنویسی،خنگ شدنم هم نشانه پیری،توجه کردی ازت بزرگترم.خوشم نیومد.
نمی دونم توصیه خوبیه یا نه،که بگم عاشق شو،اما عاشق بودن سخته خیلی سخت،شاید مملو از زیبایی باشه اما انگار دردش خیلی بیشتر.
و یه چیزایی بیشتر ...
پر تکلم در روایتی مناقشه بر انگیز!!!
فکر کنم الان بیستمین بار که ابن پست را خوندم و نتونستم در خصوص این پست ،کامنتی بزارم...
من میگم این بستگی به خودمون داره ،که خودمون را از دست رفته بدونیم ،یا همچنان باانگیزه و هدف دار برای رسیدن به آنچه که حتی در گذشته از دست دادیم..
به خودمون !