
با گذشت زمان همه چیز می گذرد،احساسات را از یاد می بریم و صدا ها را به فراموشی می سپاریم صداهایی که آرام در گوشتان زمزمه می کردند: خیلی دیر برنگرد و مراقب باش که سرما نخوری...
با گذر زمان..
با گذشت زمان همه چیز می گذرد و کم رنگ می شود چهره و صدا را از خاطر می بریم کسی را که بی بهانه و همه جوره باورش داشتیم،کسی که عاشقش بودیم و زیر باران جست و جویش می کردیم کسی که با یک نگاهش، فکرش را می خواندیم و به راستی با گذشت زمان ، دوست داشتن را از یاد می بریم. گویی تنهای تنهایم و در بستر تقدیر یخ زده ایم و حس می کنیم سال های از دست رفته فریبمان داده اند و به راستی با گذشت زمان ، دوست داشتن را از یاد برده ایم...
اقتباسی از آهنگ Avec le temps -Léo Ferré

مجید سوته دلان: "ساعت زنگ زده دیگه زنگ نمی زنه چون زنگاشو زده..."
حرفی از رفقا منو یاد این حرف حبیب آقا ظروفچی فیلم سوته دلان انداخت که "همه عمر دیر رسیدیم ".اما من بیشتر دوست دارم قائده رو به دیالوگ بالای "مجید" بذارم .حالا این دوتا دیالوگ چه ربطی به هم دارن باید بیاد تو اتاق کارم و اوضاع قارشمیش همکارامو ببینید ...
این بارون نا به هنگام ،اما دلنگیز و دوست داشتنی پاییزی بانی باز شدن پنجره و پرشدن اتاق ازبوی پاییز شده و چقدر منِ عشقِ پاییز به وجد اومدم و اتاق پر پنجره و خاموش از نور (که به ظن رفقای کور دلم با دو سری پرده از نور تهی شده رو )از روشنایی کم رمق این صبح پاییزی مملو از نشاط کرده هر چند تلاطم روزکاری امروز بورس از رفقا فرصتی برای حس این همه زیبایی بجا نذاشته و من خاموش تر از تمام پاییز های گذشته از این چند لحظه زیبایی ، در ذهنم نقش خاطره میزنم.
