تو آماج قارشمیش اقتصادی این روزای کشور، در کنار حضورم تو دفتری که به غیر از من شش نفر دیگه از صبح تا غروب و تا موقعٍ رفتن از دفتر همش در حال تحلیل های آبکی و حرص و خرید و فروش سهام هستن ،من تنها نظاره گری هستم که از روی استیصال و ناتوانی از هضم این روزا و برا فرار از این همه سرخوردگی به کتاب و سریال و موزیک پناه بردم اما لذتی نمیبرم چون ایمانم به موزیک و کتاب و فیلم کمتر از این حجم آوارگیه که سرمون داره میاد و خودمّ متصورم که در جاده ای منتهی به پرتگاه با چشمانی باز در حالیکه صدای موسیقی"Pink Floyd – High Hopes " رو زیاد کردم در حال رانندگیم و با سرعت در حال نزدیک شدن به پرتگاهم با علم به اینکه ماشین ترمزی نداره...
عقل چون پای درین راه خم اندر خم زد
شعله در آب دوانید و جهان برهم زد
هیوای "“من از شب حرف می زنم من از نهایت تاریکی و از نهایت شب حرف می زنم اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم "
این میتونست بهترین توصیف این روزهای وطن و مردم باشه.
ای کاش که تا قبل رسیدن به اون مرز پرتگاه یه راهی پیدا شه..
یا حداقل ای کاش تا این لحظه زندگی کرده باشیم...
کاش